ساکت، میان بغض تیره شب
خسته، در درنگ وقت
خاطره ها را ورق می زد
سایه بود و خیال
حجم اندیشه ها تهی
وسنگین از گذر زمان
هنگامه ای نمانده بود
تا بدو شاید تنهایی اش را
وصله ای بجوید
و بغض عنچه را انگار
ژاله را بهانه می جست
وحسرت بهار را
درطلوع شکوفه ها می نگریست
شاید برای بهار دیگر دیر شده باشد
و زمستان اینجا ماندنی ست
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 15:17  توسط هیچ کس
|
خیال سبز مرا
درنگ زمان در هجوم بی تاب انتظار برچید
و رفت
تا تنها شوکران فراقش را نوش جان بیقرار باشد
وتلاوت غروب را
در پس آخرین نگاهش
تنها پاییده بود
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 0:49  توسط هیچ کس
|
گلعذارا گل به مهمانی این فصل آمده ست
دلربایی ها پی آن عندلیبان آمده ست
سبزه مفروش است بر دشت ودمن
چون که لاله از پی آن آمده ست
بر سر هر شاخساری سبز روی
صد هزار نغمه خوانی آمده ست
بر شقایق خنده می آرد به ساز
چون که بلبل از پی آن آمده ست
چون بهاران از پی هم می روند
تاب تنهایی من سر آمده ست
چشم امید مرا کو در رهت
موعدفصل خزان طی آمده ست
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 17:29  توسط هیچ کس
|
بی وفا خوانی مرا تو ای صنم
رفتن از پیشت جفا دانی صنم
در طلوع چشم تو نوری نبود
راز های عشقمان بر باد بود
سالهای خاطره در یاد بود
دردهای عشقمان مرهم نبود
آن صدف بشکست اززور زمان
لیک مروارید را در بر نبود
جان بسوخت از شعله عشقی نهان
سوزش این هجر را پاری نبود
خاطر سبزی که بر جا مانده بود
تهمت عشقی کین دل بسته بود
در سکوت سالهای عمر من
موسمی جز واژه عشقی نهان گویی نبود
در غروب هجر من از آن دیار
ای دریغ از قطره اشکی که همراهی نبود
صدق گفتار تو را این جمله بود
ای دریغا محرم اسرار من تنها نبود
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 14:28  توسط هیچ کس
|
مشق عشق به سرخویش مجنون نکرد
که بدان منت از لیلی خود خواست کند
رفته بود از نظرش تا که چرامی جویی
نازهایش ز دل و جان چه خریداری کرد
عشقم آموخت طلب جویی از این دنیا را
چه کنم تا که مراد از پی اوزدلم یاد نکرد
جلوه شوروشعف از دل من وانگرفت
تا که او برمن مسکین به نظرنازنکرد
رخ بپوشید زمن دلبری کز پی او جانم رفت
سالهابود نیوشم به نوایی زدمش شادنکرد
بی خبر بود زبی تابی مجنون لیلا
وانطرف قافله سالاربه اوخو میکرد
جلوه می برد و به خود وا نگرفت
آنهمه ناله وافغان که هرجامی کرد
سیر افلاک گذر کرد و اجل هم برسید
ره سپاری به سرتربت اونظری بازنکرد
گل برویید از آن بسترو خوش بویی بود
آه از آن صورت فتانه خوشه ای ناز نکرد
سرتنهایی من فاش همه عالم شد
وه از آن شوکت رعنا که مرا یاد نکرد
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 13:25  توسط هیچ کس
|
روزی به سودایی شدم راکب پی دنیا شدم
ازبهرخود خواهی شدم مرکب پی بهری شدم
نونش نوایی راشدم مانی نبود راهی شدم
سینش سرایی را شدم کوخی نبود ویلان شدم
رایش به رهجویی شدم راهی نبود باقی شدم
یایش یلان را می شدم جایی نبود لنگی شدم
نون دگر نامی شدم گویی نبود من گم شدم
از خود پی دادی شدم داد خود از او من شدم
از خود شدم گل نام او از نام او مستی شدم
تنهایی ام راکس نبودازیاداواین جمله رامن بس شدم
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 0:16  توسط هیچ کس
|
به نظر من عشق را میشود اینگونه بیان کرد یک نوع وابستگی در کامل بینی معشوق و بی نقص دیدن او که تمام نقدها غیر از وصف کمال معشوق را نمی پذیرد و میتوان گفت که عشق کور است وعاشق هرگامش در پی معشوق و هر نفسش در وصف او و خواستش جز وصال او نیست
در ادبیات میبینیم که چه آثاری از عشاق به جای مانده است و دوری و دست نایافتن به محبوب همه در نگاشته هاشان تمجیدهای آنچنانی را نشان داده که بیانگر حد اعلای اوصاف است
دوست داشتن را میتوان بعد از وصال به عشق بیان کرد آنگاه که عاشق در آغوش معشوق آرام می گیرد و میتواند در کنار او زمینی بودن او را بیابد و چشم بینش بر اساس آگاهی خویش یابد و در یابد که آیا این همه اوصاف در این فرد میگنجدیا خیر پذیرش پس از این میتواند دو نفر را در کنار هم نگاه دارد
میتوان گفت که عشق بر خواسته از نگاهی است که فردی را در پی کسی میخواند و ناخواسته اورا می جوید ودر خیال خویش بالاترین درجات را برایش دارد
دوست داشتن درک دیگری و توصیف او بر مبنای واقعیات برداشتی از وی و زمینی بودن محبوب میباشد که نفوذ و درک آن را بر اساس مسایل عقلانی و خواست بینشی می توان توجیه نمود
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 20:21  توسط هیچ کس
|
زیبایی زندگی در آنچه به دست می آوریم نیست
زیبایی زندگی به راهی ست که رفته ایم
ما در هیچ سرزمینی زندگی نمی کنیم
ما حتی بر کره زمین زندگی نمی کنیم
منزل حقیقی ما قلب کسانی است که دوستشان داریم
+ نوشته شده در شنبه دوم آذر 1387ساعت 23:22  توسط هیچ کس
|
هر از گاهی توقف فرصت خوبی است
برای دیدن مسیر طی شده
و
نگریستن به راه در پیش رو
گاهی برای رسیدن باید نرفت
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 15:18  توسط هیچ کس
|
زیبایی
یعنی آنچه روح را به سوی خود می کشاند
و دوست دار بخشیدن است، نه گرفتن
زمانی که با زیبایی روبرو می شوید احساس میکنید دستهایی در ژرفای
وجودتان رخنه کرده وراه نفوذ قلب را به پیش می گشایدتازیبایی را در گوشه ای
ازقلب تان جای دهد
زیبایی
شکوهی آمیخته از غم و شادی ،نادیده دیدنی،مجهولی آشکار
و بی صدایی شنیدنی ست
زیبایی
پاکترین مقدسات است که در شما آغاز و به گونه ای عظیم
ورای تصورات ممکن شما
پایان می پذیرد .
+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 22:9  توسط هیچ کس
|